Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 4209
از ولادت تا شهادت با جاوید الاثر شاهرخ ضرغام
حرّ نهضت حضرت روح الله
چهارشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۳۵
 
چند روز بعد يکي از بچه‌ها که راديو تلويزيون عراق را زير نظر داشت خبر آورده بود که عراقيها تصوير جنازه يک شهيد را پخش کرده‌اند. بدن بي‌سر او پر از تير و ترکش و غرق در خون بوده و سربازان عراقي هم در کنار پيکرش از خوشحالي هلهله مي‌کردند و گوينده عراقي هم مي‌گفت: ما شاهرخ، جلاد حکومت ايران را کشتيم!

ولادت
در سحرگاه يکم ديماه سال ۱۳۲۸ خدا پسري به صدرالدين و مينا عنايت کرد که نامش را شاهرخ گذاشتند...او دومين فرزند خانواده بود و تنها پسر خانواده. صدرالدين شغلش کارهاي ساختماني و پيمانکاري بود. به نان حلال اعتقاد بسياري داشت و مي‌گفت اگر بتوانيم روزي حلال و پاک براي خانواده فراهم کنيم، مقدمات هدايتشان را مهيا کرده‌ايم. 

روزگار يتيمي 

جثه درشت و هيکل تنومندش باعث مي‌شد در مدرسه کمتر کسي باور کند که او کلاس اولي است!در کوچه هم با بچه‌هايي بازي مي‌کرد که چندسال از خودش بزرگتر بودند. درسش خوب بود و دوران شش ساله دبستان مشکلي نداشت.پدر، بسيار به وضع اخلاقي و درسي او رسيدگي مي‌‌نمود و پسرش را بسيار دوست داشت.سال اول دبيرستان بود که در يک غروب غم‌انگيز پدر مهربانش را از دست داد. پدر، در يک بيماري سخت جان سپرد و شاهرخ روزگار يتيمي را آغاز نمود. 

اخراج از مدرسه! 

سال دوم دبيرستان که بود، روزي به خانه آمد و بدون مقدمه گفت: ديگه مدرسه نمي‌رم!مادر با تعجب پرسيد: چرا؟گفت: با آقا معلم دعوا کرده‌ام. آنها هم مرا اخراج کرده‌اند! بعد از آن شاهرخ مدتي را رفت سرکار، بعد هم سراغ ورزش، بسيار مهربان و دلسوز بود اما هميشه دنبال رفيق و رفيق‌بازي بود... در محل خيلي‌ها از وي حساب مي‌بردند. 

در آبادان 

در و همسايه‌ها به مادر گفتند تو جواني، تا ابد که نمي‌تواني بيوه بماني. دختر و پسرت هم احتياج به پدر دارند. شاهرخ هم اگر همينطور ادامه بدهد براي خود شما بد مي‌شود. هر روز دعوا و... عاقبت خوبي ندارد.بالاخره با مردي که همسايه‌ها معرفي کردند و مرد بسيار خوبي بود ازدواج کرد. آقاي محمد کيان‌پور. کارمند راه آهن بود و بايد براي کار به خوزستان مي‌رفت. به ناچار خانواده اش هم با او راهي آبادان شدند.در آبادان کمتر از سه سال اقامت داشتند اما علاقه شاهرخ به ورزش بيشتر شده بود. با محراب شاهرخي که از فوتباليست‌هاي خوزستاني بود خيلي رفيق شده بود و مرتب با هم بودند. در همان ايام مشغول به‌کار شد. روزها سرکار مي‌رفت و شبها به دنبال رفقا! 

عاقبت بخيرش کن! 

عصر يکي از روزهاي تابستان بود. پسر همسايه باز هم خبر بازداشت شدن شاهرخ را آورده بود. مادر سند خانه را از روي طاقچه برداشته بود و به همراه پسر همسايه به کلانتري رفته بود. آن روزها شاهرخ ۱۷ ساله بود.اين سند هم ماهي يکبار حداقل به کلانتري محل مي‌رفت!شب مادر بعد از نماز سرش را گذاشت روي مهر و بلند بلند گريه کرد و بعد هم گفت: خدايا از دست من کاري برنمياد، خودت راه درستو نشونش بده. خدايا پسرم رو به تو سپردم. عاقبت بخيرش کن. 

قهرمان 

توي محل که همه مي‌شناختنش. خيلي قوي بود ولي براي اينکه جلوي کسي کم نياره سراغ کشتي رفت!قبلا هم که با يکي از بستگانشان رفته بود و مسابقات کشتي را از نزديک ديده بود، از کشتي خوشش آمده بود. در اولين حضور در مسابقات کشتي فرنگي به قهرماني جوانان تهران در يکصد کيلو دست يافت. در سال ۱۳۵۰ در مسابقات قهرماني کشور در فوق سنگين جوانان بسيار خوش درخشيد. تمامي حريفان را يکي پس از ديگري از پيش رو برداشت. بيشتر مسابقات را با ضربه فني به پيروزي مي‌رسيد. قدرت بدني، قد بلند، دستان کشيده و استفاده صحيح از فنون باعث شد به مقام قهرماني دست پيدا کند. در مسابقات کشتي آزاد هم شرکت کرد و توانست نايب قهرماني تهران را کسب کند.سال ۵۵ آخرين سال حضور او در مسابقات کشتي بود. شاهرخ با تيم موتوژن تبريز در مسابقات ليگ کشتي فرنگي شرکت کرد. در آن سال به همراه آقاي سليماني براي سنگين وزن به اردوي تيم ملي دعوت شدند... 



پشت آن ظاهر... 

مي‌گويند در پس هيکل درشت و ظاهر خشني که شاهرخ داشت، باطني متفاوت وجود داشت که او را از تمام همرديف‌هايش جدا مي‌کرد. ماه رمضان را هميشه روزه مي‌گرفت و نماز مي‌خواند.به سادات و روحانيون بسيار احترام مي‌گذاشت و قلبي بسيار رئوف و مهربان داشت. هر چه پول داشت خرج ديگران مي‌کرد. هر جا که مي‌رفت هزينه رفقايش را مي‌پرداخت. هيچ فقيري را دست خالي رد نمي‌کرد. هيچ‌وقت سيگار نکشيد... پشت آن ظاهر خشن که شاهرخ داشت باطني متفاوت وجود داشت. 

مردم عزادار حسينند 

همه گنده لاتهاي شرق و جنوب تهران دعوت شده بودند. شاهرخ هم بود! هر کدام هم با چند تا از نوچه‌هايشان آمده بودند. جلسه که شروع شد، نماينده ساواک تهران گفت چند روزي هست که در تهران شاهد اعتصاب و تظاهرات هستيم. خواهش ما از شما و آدمهاتون اينه که ما رو کمک کنيد. توي تظاهراتها شما جلوي مردم رو بگيريد. مردم رو بزنيد. ما هم از شما هر گونه حمايت مي‌‌کنيم. پول به اندازه کافي در اختيار شما خواهيم گذاشت. جوايز خوبي هم از طرف اعليحضرت به شما تقديم خواهد شد. جلسه که تمام شد همه از تعداد نوچه‌ها و آدمهايشان مي‌گفتند و پول مي‌گرفتند اما شاهرخ گفت: بايد فکر کنم، بعداً خبر مي‌دم. بعد به نوچه اش گفت: الان اوايل محرمه. مردم عزادار حسينند. من بعد از عاشورا خبر مي‌دم! 

عاشق حسيني 

مي‌گويند شاهرخ، عاشق امام حسين عليه‌السلام بود. او از دوران کودکي علاقه فراواني به سيدالشهدا عليه‌السلام داشت و اين محبت قلبي را از مادر خويش به ارث برده بود. راه‌اندازي هيئت با کمک دوستان ورزشکار، عزاداري و گريه براي سالار شهيدان در محل، آن هم قبل از انقلاب از برنامه‌هاي محرم او بود. هر سال در روز عاشورا، به هيئت جواد الائمه عليه‌السلام در ميدان قيام مي‌آمد. بعد هم همراه دسته عزاداري حرکت مي‌کرد. پيرمرد عالمي به‌نام حاج سيد علي‌نقي تهراني مسئول و سخنران هيئت بود. شاهرخ را هم خيلي دوست داشت. در عاشوراي ۵۷، ساواک به بسياري از هيئتها اجازه حرکت در خيابان را نمي‌داد اما با صحبتهاي شاهرخ، دسته هيئت جوادالائمه مجوز گرفت. 



حرّ نهضت امام خميني رضوان الله عليه 

صبح همان عاشورا دسته حرکت کرد. ظهر هم به حسينيه برگشت. شاهرخ مياندار دسته بود. محکم و با دو دست سينه مي‌زد. مي‌گويند آن روز حال و هواي شاهرخ با سالهاي قبل متفاوت بود. موقع ناهار، حاج آقاي تهراني کنار شاهرخ نشسته بود. بعد از صرف غذا، مردم به خانه‌هايشان رفته بودند اما حاج آقا در حسينيه مانده بود و با شاهرخ شروع به صحبت کرده بود. چند نفر ديگر از بچه‌هاي هيئت هم آمده و در کنار حاج آقا نشسته بودند. صحبتهايش به‌قدري زيبا بود که هيچ کس گذر زمان را احساس نکرده بود. صحبتهايشان تا اذان مغرب به‌طول کشيد...در خلال حرفهايش گفته بود: «ببينيد رفقا! ما اين همه به‌خاطر امام حسين عليه‌السلام به سر و سينه خودمان مي‌زنيم، از آن طرف فرزند اين مولاي ما يعني آقاي خميني را گرفته‌اند. بدون دليل هم تبعيدش کرده‌اند اما ما هيچ کاري نمي‌‌کنيم. مگر ايشان چه گفته‌اند؟ اين سيد مي‌گويد شاه نبايد پول مملکت را اينقدر صرف عياشي و جشن و خوشگذراني کند. مي‌گويد اسلام در خطر است. مي‌گويد نبايد به اسرائيل کمک کرد. شما ببينيد از پول مملکت اسلامي ما به اسرائيلي که کشورهاي اسلامي را اشغال کرده کمک مي‌شود. به‌جاي بها دادن به اسلام واقعي، شخصي را نخست‌وزير کرده‌اند که بهايي است. واقعا آقاي خميني راست گفته که اسلام در خطر است...»آن روز، بعد از صحبتهاي حاج آقا و پرسشهاي جوانان، حرّ ديگري متولد شد؛ آنهم سيزده قرن پس از عاشورا... حرّي بنام شاهرخ ضرغام براي نهضت عاشورائي امام خميني رضوان الله عليه. 

ديوانه خميني 

صحبتهاي عصر عاشوراي حاج آقا تهراني و آشنايي با امام خميني و افکار بلندش، شاهرخ را به حدي متحول کرده بود که سه روز بعد از آن عاشورا کار سابقش را رها کرد و با خانواده اش به مشهد رفت.در راه اتوبوس براي شام توقف کرد. جلوي رستوران ديوانه‌اي نشسته بود. چند نفري هم او را اذيت مي‌کردند. شاهرخ جلو رفت و کنار جوان ديوانه نشست. ديگر کسي جرئت نمي‌کرد جوان را اذيت کند. بعد شروع کرد به صحبت کردن با جوان. يکي از جوانهاي لاابالي با کنايه گفت: ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد. شاهرخ نگاهي به او کرد و بلند داد زد: «آره من ديوانه‌ام! ديوانه!»بعد با دست اشاره کرده و گفت: «اين بابا عقل نداره اما من ديوانه خميني‌ام.» 

آزاد شده امام 

عصر همان روزي که به مشهد رسيدند از مسافرخانه حرکت کرد به سوي حرم. شاهرخ زودتر از مادر رفته بود. مادر وارد صحن اسماعيل طلايي ‌شد يکدفعه شاهرخ را ديد که کنار درب ورودي روي زمين نشسته است رو به گنبد. مادر آهسته رفت و پشت سرش نشست. شانه‌هاي شاهرخ مرتب از شدت گريه تکان مي‌خورد. حال خيلي خوبي داشت. خيره شده بود به گنبد و داشت با آقا حرف مي‌زد و مرتب مي‌گفت: «خدا، من بد کردم. من غلط کردم. اما مي‌خوام توبه کنم. خدايا منو ببخش. يا امام رضا به دادم برس. من عمرم رو تباه کردم...» يک ساعتي به همين حال بود و با آقا حرف مي‌زد. دو روز بعد برگشتند تهران. شاهرخ ديگر همان شاهرخ قبلي نبود. همه خلاف‌هاي گذشته را کنار گذاشته بود. 



مجذوب الخميني
 

آن روزها اوضاع مملکت بسيار به هم ريخته و آشفته بود. هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگيري‌ها همه چيز را به هم ريخته بود. شاهرخ از مشهد که برگشت براي نماز جماعت رفت مسجد!فردا شبش هم رفت مسجد. با چند تا از بچه‌هاي انقلابي در مسجد آشنا شده بود. در همه تظاهرات شرکت مي‌کرد. حضور شاهرخ هم با آن قد و هيکل و قدرت، قوت قلبي بود براي دوستانش. اگر چه شاهرخ از قبل هم ميانه خوبي با شاه و درباريها نداشت. بارها در ملأ عام به شاه و خاندان سلطنت بدوبیراه گفته بود، اما حالا با آشنايي با مکتب اسلام و مخصوصا امام خميني، تغيير شگرفي در او به‌وجود آمده بود. ارادتش به امام تا آنجا رسيده بود که در همان دم‌دمهاي پيروزي انقلاب سينه اش را خالکوبي کرده بود و روي آن نوشته بود «خميني، فدايت شوم.»حقيقتاً عشق و ارادتش به حضرت امام رضوان‌الله عليه او را قدم به قدم به‌سوي خدا مي‌کشاند... 

براي خدا 

وقتي نيمه‌هاي شب به خانه آمده بود و مادر لباسهاي خوني او را ديده بود، با عصبانيت پرسيده بود: هيچ معلومه کجايي؟ تا کي مي‌خواهي با مأمورها درگير شوي، اين کارها به تو چه ربطي دارد آخه؟ مي‌‌گيرن اعدامت مي‌کنن پسر! نشسته بود روي پله ورودي و گفته بود: اتفاقا خيلي هم ربط داره، ما از طرف خدا مسئوليم. ما با کسي درگير شديم که جلوي قرآن و اسلام ايستاده...بعد ادامه داده بود: «شما ايمانتون ضعيفه، شما يا به‌خاطر بهشت، يا ترس از جهنم نماز مي‌خوانيد، اما راه درست اينه که همه کارها براي خدا باشه!»
 
ديدار يار 

شب بود که آقاي طالقاني (رئيس سابق فدراسيون کشتي) با شاهرخ تماس گرفت. از وقتي فهميده بود شاهرخ به نيروهاي انقلابي پيوسته خيلي خوشحال شده بود. گفت: امام خميني تا چند روز ديگر برمي‌گردند. براي گروه انتظامات به شما و دوستانتان احتياج داريم.روز دوازدهم بهمن شاهرخ و اعضاي گروه مسجد، به عنوان انتظامات در جلوي درب فرودگاه مستقر شدند. با خبر ورود هواپيماي امام، شاهرخ از بچه‌ها جدا شد و به سرعت داخل فرودگاه رفت. عشق به امام خميني رضوان‌الله عليه او را به سالن محل حضور ايشان رساند. لحظاتي بعد حضرت امام وارد سالن فرودگاه شد. اشک تمام چهره شاهرخ را فراگرفته بود.شاهرخ، آنقدر به دنبال امام رفت تا بالاخره از نزديک ايشان را ملاقات کرد و توانست دست حضرت امام رضوان‌الله عليه را ببوسد.در ايام دهه فجر هم کمتر ديده مي‌شد. بيشتر به دنبال مسائل انقلاب بود. روز بيست و دوم بهمن سوار بر يک جيپ نظامي آمده بود جلوي مسجد. يک اسلحه و يک قبضه کلت همراهش بود. شور و حال عجيبي داشت. هر روز براي ديدار امام رضوان‌الله عليه به مدرسه رفاه مي‌رفت... 


در خدمت انقلاب
 

بچه‌هاي کميته دنبالش بودند! مي‌گفتند يکي از افراد شرور قبل از انقلاب با اسلحه در محله نارمک تردد دارد. موفق نشده بودند بگيرندش!خودش آمده بود با آن هيکل بسيار درشتش و گفته بود: دنبال من بوديد؟شما؟گفته بود: شاهرخ ضرغام هستم. بعد هم اسلحه اش را محکم گذاشته بود روي ميز. گلوله از دهانه اسلحه خارج شده بود و همه ترسيده بودند. بيشتر از همه خود شاهرخ. با خجالت گفته بود: بخدا منظوري نداشتم. اسلحه ام – ۳ خيلي حساسه!بعد گفته بود عضو کميته منطقه يازده هستم. اطراف پيروزي.مسئول کميته گفته بود: بازداشتش کنيد ولي بچه‌ها مي‌ترسيدند. کسي راضي نمي‌شد او را به کميته مرکزي منتقل کند. مي‌گفتند: دوست و رفيق زياد داره. ممکنه به ما حمله کنن!
بعد فهميده بودند قيافه اش غلط اندازه و خودش خطايي نکرده آزادش کرده بودند، آمده بود رحماني ( همان مسئول کميته ) را از پشت بغل کرده و بوسيده بود و مي‌گفت: از امروز من نيروي شمام. هر کار بخواي مي‌کنم. هر چي بخواي سه سوته حاضره! 

پشتيبان ولايت فقيه، خداست 

چند نفر از رفقاي قبل از انقلابش را جذب کميته کرده بود. آخر شب جلوي مسجد مشغول صحبت بودند. يکي از آنها پرسيد: شاهرخ اينکه ميگن همه بايد مطيع امام باشن، يا همين ولايت فقيه، تو اينو قبول داري؟ آخه مگه مي‌شه يه پيرمرد هشتاد ساله کشور رو اداره کنه؟!شاهرخ با همان زبان عاميانه خودش اما مصمم و محکم گفت: ببين ما قبل از انقلاب هر جا مي‌رفتيم و يا هر کاري مي‌خواستيم بکنيم چون من رو قبول داشتين روي حرف من حرف نمي‌زدين. درسته؟ همه با تکان سر حرفش را تاييد مي‌کردند. ادامه داد: «هر جايي احتياج داره يه نفر حرف آخرو بزنه. کسي هم روي حرف اون حرف نزنه. حالا اين حرف آخرو توي مملکت ما کسي مي‌زنه که عالم دينه، بنده واقعي خداست، خدا هم پشت و پناه ايشونه. بعد با لحني صادقانه که برخاسته از ايمان محکم او و دل صافش بود گفت: «به نظر شما غير از خدا کسي مي‌تونست شاه رو از مملکت بيرون کنه؟ پس همين نشون ميده که پشتيبان ولايت فقيه خداست.» 

نعمت بزرگ 

مدتي از پيروزي انقلاب گذشته بود. شاهرخ نشسته بود مقابل تلويزيون، سخنراني حضرت امام رضوان‌الله عليه هم در حال پخش بود. يکي از رفقايش که داشت از کنارش رد مي‌شد ديد اشک تمام چهره شاهرخ را پر کرده. با تعجب پرسيد: شاهرخ، داري گريه مي‌کني؟گفت: «امام، بزرگترين لطف خدا در حق ماست. ما حالا حالاها مونده که بفهميم رهبر خوب چه نعمت بزرگيه، من که حاضرم جانم رو براي اين آقا فدا کنم.» 


هدف ما اسلام بود 

خانه‌اي مصادره‌اي را براي سکونت در اختيار شاهرخ گذاشتند و بعد گفتند چون خانه نداريد، مي‌توانيد براي دريافت زمين مراجعه نماييد.يک قطعه زمين در تهرانپارس به آنها تعلق گرفت. اما شاهرخ گفت خيلي از مردم با داشتن چندين فرزند هنوز زمين نگرفته‌اند. من راضي به گرفتن اين زمين نيستم.روزي پيرمردي را ديد که نتوانسته بود زمين دريافت کند. سند زمين را برداشت و تحويل پيرمرد داد و گفت: اين هديه از طرف امام است!مدتي بعد خانه مصادره‌اي را هم تحويل داد. گفته بودند براي يک مقر نظامي احتياج داريم. دوباره برگشتند به مستأجري، اما اصلا ناراحت نبود. مادر که پرسيد: چرا قطعه زمين را تحويل دادي؟ جواب داد: «ما که براي خانه و زمين انقلاب نکرديم، هدف ما اسلام بود. خدا اگر بخواهد، صاحب خانه هم مي‌شويم.» 

در کردستان 

هنوز فضاي متشنج تابستان ۵۸ تهران آرام نشده بود که مشکل ديگري به وجود آمد. درگيري با ضد انقلاب در منطقه گنبد. شاهرخ يک دستگاه اتوبوس تحويل گرفت و با هماهنگي کميته، بچه‌هاي مسجد را به آن منطقه اعزام کرد. با پايان درگيريها پس از دو هفته بازگشتند. هنوز خسته از ماجراي گنبد بودند که خبر رسيد کردستان به آشوب کشيده شده و گروهي از ضدانقلاب از طرف صدام مسلح شده‌اند. آنها مرداد ۵۸ تمام شهرهاي کردستان را به صحنه درگيري تبديل کردند. امام پيامي صادر کرد که به ياري رزمندگان در کردستان برويد. شاهرخ ديگر سراز پا نمي‌‌شناخت. با چند نفر از دوستانش که راننده بودند صحبت کرد. ساعت ۳ عصر (يک ساعت پس از پيام امام) شاهرخ با يک دستگاه اتوبوس ماکروس در مقابل مسجد ايستاد. بعد هم داد مي‌زد: کردستان، بيا بالا، کردستان!!! شاهرخ مطيع بي‌چون و چراي ولايت بود. وقتي امام پيام مي‌داد لحظه‌اي درنگ نمي‌کرد. مي‌گفت: «امام دستور داده، بايد اجرا بشه» مي‌گفتند: شاهرخ! آخه آدم اينجوري نيرو مي‌بره براي جنگ؟!! صبر کن شب بچه‌ها ميان، از بين اونها انتخاب مي‌کنيم.گفت: «من نمي‌تونم صبر کنم. امام پيام داده، ما هم بايد زود بريم اونجا.»ساعت چهار عصر ماشين پر شد. همه از بچه‌هاي مسجد و کميته بودند!

شما فقط شعار مي‌دي 

حمله هوايي عراق رسماً در ظهر سي و يکم شهريور ماه آغاز شد. اين دفعه ديگر درگيري با گروهک‌ها يا حمله به يک شهر نبود، بلکه بيش از هزار کيلومتر مرز خاکي ما مورد حمله قرار گرفته بود.
براي شاهرخ هم مثل تمام نيروهايي که در کردستان حضور داشتند، از طرف دکتر چمران نامه آمده بود و تقاضاي حضور در منطقه جنگي شده بود. شاهرخ به سراغ تمام رفقاي قديم و جديدش رفت و صبح يازدهم مهر با دو دستگاه اتوبوس و حدود هفتاد نفر راهي جنوب شد.
آنجا با پيوستن به دکتر چمران مبارزه را شروع کرد. کم‌کم به خيانتهاي بني‌صدر پي برد. نيروهاي ارتشي هم تحت نظارت بني‌صدر اجازه عبور به نيروهاي داوطلب را نمي‌دادند. در مشاجره لفظي هم که بين او و بني‌صدر پيش آمده بود، وقتي بني‌صدر از روي پل خرمشهر جلوتر نيامده بود و مرتب مي‌گفت نيروي کمکي در راهه. امکانات و تجهيزات در راهه؛ رک و صريح به او گفته بود: آقاي بني‌صدر! نيروهاي دشمن دارند شهر را مي‌‌گيرند. شما فرمانده کل قوا هستي، ۲۵ روزه داري اين حرفها رو مي‌زني، پس اين تجهيزات و نيرو کي مي‌رسه، ما تانک احتياج داريم تا شهر رو نگه داريم.
بني صدر هم که خيلي عصباني شده بود گفته بود: مگه تانک نقل و نباته که به شما بديم. جنگ برنامه‌ريزي مي‌خواد. خرج داره و...
شاهرخ هم بلند جواب داده بود: شما فقط شعار مي‌دي. نه تجهيزات مي‌فرستي، نه پول مي‌دي. بعد با حالت تمسخرآميزي گفت: مي‌خواي اگه مشکل داري يه کيسه دست بگيريم و برات پول جمع کنيم! بني‌صدر هم عصباني شد و چيزي نگفت و با همراهانش از آنجا رفت. فرداي آن روز دوباره به نيروهاي ارتشي نامه نوشت که؛ به هيچ عنوان به نيروهاي مردمي حتي يک فشنگ تحويل ندهيد!! 

آدم‌خوارها! 

سيدمجتبي ‌هاشمي فرمانده بسيار خوش‌برخوردي بود. بسياري از کساني که از مراکز ديگر رانده مي‌شدند جذب سيد مي‌شدند. سيد هم از ميانشان رزمندگاني شجاع تربيت مي‌کرد. سيد با شناختي که از شاهرخ داشت بيشتر اين افراد را به گروه او يعني آدم‌خوارها مي‌فرستاد و از هر کس به ميزان توانايي او استفاده مي‌کرد.نام گروهشان را به اين دليل آدم‌خوارها گذاشته بودند که شاهرخ عقيده داشت بايد عراقيها از ما بترسند!
مي‌گفت آنها مي‌دانند از لحاظ قوا و تجهيزات دست ما خالي است و از ما نمي‌‌ترسند. براي همين بايد کاري کنيم که از ما بترسند. بعد بيشتر اسرايي که مي‌گرفتند را مي‌ترساند و زهره چشم از آنها مي‌گرفت و بعد رهايشان مي‌کرد تا بروند. از اينرو نام گروهشان شده بود آدم‌خوارها! 

خدا بايد دست ما رو بگيره! 

آمده بود منطقه دبّ حردان. کمي با بچه‌ها صحبت کرده بود و بعد سيدابوالفضل را از بچه‌ها جدا کرده و گفته بود: سيد، يه خواهشي دارم سيد با تعجب ‌پرسيده بود: چي شده! هر چي بخواي نوکرتم. سريع رديف مي‌کنم.
شاهرخ کمي مکث کرده و بعد با صدايي بغض‌آلود گفته بود: مي‌خوام برام دعا کني. تو سيدي، مادر شما حضرت زهراست. خدا دعاي شما رو زودتر قبول مي‌کنه. دعا کن من عاقبت به خير بشم!
سيد گفت: شما همين که الان تو جبهه هستي يعني عاقبت به خير شدي! گفت: نه سيدجون! خيلي‌ها ميان اينجا و هيچ تغييري نمي‌‌کنند. خدا بايد دست ما رو بگيره. براي من عاقبت به خيري اينه که شهيد بشم. من مي‌ترسم که شهادت رو از دست بدم. شما حتما براي من دعا کن!
سيد ايستاده بود کنار سنگر و دور شدن جيپ شاهرخ را نگاه مي‌کرد و مي‌انديشيد واقعا نفس مسيحايي امام با او چه کرده، شاهرخي که او مي‌شناخته کجا و اين سردار رشيد اسلام کجا! 



مطمئن باشيد که شهيد مي‌شه! 

عصر روز يکشنبه شانزدهم آذر ۵۹ سيد مجتبي همه بچه‌ها را در سالن هتل جمع کرد. تقريباً ۲۵۰ نفري بودند. ابتدا آياتي از سوره فتح را خواند و بعد در مورد عمليات صحبت کرد و گفت که دفتر فرماندهي کل قوا (بني صدر) اعلام کرده صبح فردا نيروهاي ارتش را براي استقرار در منطقه، جانشين ما خواهند کرد. توپخانه ارتش هم پشتيباني ما را انجام خواهد داد. بعد در مورد حفر کانال صحبت کرد و... در آن عمليات سيدمجتبي ‌هاشمي فرماندهي عمليات را به عهده داشت و شاهرخ معاونت عمليات را عهده‌دار بود.
نيروها بعد از نماز مغرب سوار بر کاميونها شدند تا روستاي سادات و سپس تا سنگرهاي آماده شده رفتند. بعد از آن پياده شدند و به يک ستون حرکت کردند. سيدمجتبي جلوتر از همه بود. شاهرخ هم کمي عقب‌تر در حرکت بود. در راه يکي از بچه‌ها جلو آمد و به سيد گفت: دقت کرديد، شاهرخ خيلي تغيير کرده!
سيد با تعجب پرسيد: چطور؟
گفت: هميشه لباسهاي گلي و کثيف داشت. موهايش به هم ريخته بود. مرتب هم با بچه‌ها شوخي مي‌کرد و مي‌‌خنديد اما حالا!
سيد هم برگشت و نگاهش کرد. در تاريکي هم مشخص بود. سر به زير شده بود و ذکر مي‌گفت. حمام رفته بود و لباس نو پوشيده بود. موها را هم مرتب کرده بود. سيد براي لحظاتي در چهره شاهرخ خيره شد. بعد هم گفت از شاهرخ حلاليت بطلبيد، اين چهره نشون ميده که آسموني شده. مطمئن باشيد که شهيد مي‌شه! 

کربلاي شاهرخ 

ساعت نه صبح بود و تانکهاي دشمن مرتب شليک مي‌کردند و جلو مي‌آمدند. از سنگر کناري يکي از بچه‌ها بلند شده و اولين گلوله آرپي‌جي را شليک کرد. گلوله از کنار تانک رد شد. بلافاصله تانک دشمن شليک کرد و سنگر منهدم شد.
تانکهايي که از روبه‌رو مي‌آمدند بسيار نزديک شده بودند. شاهرخ هم اولين گلوله را شليک کرد. بلافاصله جاي خودشان را عوض کردند. عراقيها بي‌امان شليک مي‌کردند. شاهرخ گلوله دوم را زد. گلوله به تانک اصابت کرد و با صداي مهيبي تانک منفجر شد.
تيربار روي تانک‌ها مرتب شليک مي‌کرد. شاهرخ و همرزمش هنوز در کنار نفربر در درون خاکريز بودند. فاصله تانکها با آنان کمتر از صدمتر بود. شاهرخ پرسيد: نارنجک داري؟ همرزمش گفت: چطور مگه؟ شاهرخ جواب داد: نفربرو منفجر کن. نبايد دست عراقيها بيفته. بعد اشاره کرد و گفت: توي اون سنگر گلوله آرپي‌جي هست. برو بيار. بعد هم آماده شليک آخرين گلوله شد.
شاهرخ از جا بلند شد و روي خاکريز رفت. همرزمش هم دويد و دو گلوله آرپي‌جي پيدا کرد. هنوز گلوله آخر را شليک نکرده بود که صدايي شنيد. وقتي به سمت شاهرخ برگشت آنچه را که مي‌ديد باور نمي‌کرد. گلوله‌ها را انداخت و دويد. شاهرخ آرام و آسوده بر دامنه خاکريز افتاده بود. گويي سالهاست که به خواب رفته. بر روي سينه اش حفره‌اي ايجاد شده بود و خون با شدت از آنجا بيرون مي‌زد! گلوله تيربار تانک دقيقاً به سينه اش اصابت کرده بود. به آرزويش رسيده بود و آرام گرفته بود... 

گمنام و بي مزار 

همرزم ساعات آخر شاهرخ که به ناچار پيکر او را رها کرده بود، يک عراقي را اسير گرفته بود و اسلحه‌ها را يکي يکي از زمين برمي‌داشت و به روي دوش اسير مي‌ريخت!
وقتي به سمت شيارهاي خودي نزديک شدند صد متر عقب‌ترش يک خاکريز کوچک بود که سريع پشت آن رفت تا براي آخرين بار شاهرخ را ببيند. با تعجب ديد چندين عراقي بالاي سر شاهرخ رسيده‌اند و مرتب فرياد مي‌زنند و دوستانشان را صدا مي‌کنند. گويي او را مي‌شناختند. بعد هم در کنار پيکر او از خوشحالي هلهله مي‌کردند!
نيروهاي کمکي نيامده بود. توپخانه هم حمايت نکرده بود. همه نيروها به عقب برگشته بودند. چند روز بعد يکي از بچه‌ها که راديو تلويزيون عراق را زير نظر داشت خبر آورده بود که عراقيها تصوير جنازه يک شهيد را پخش کرده‌اند. بدن بي‌سر او پر از تير و ترکش و غرق در خون بوده و سربازان عراقي هم در کنار پيکرش از خوشحالي هلهله مي‌کردند و گوينده عراقي هم مي‌گفت: ما شاهرخ، جلاد حکومت ايران را کشتيم!
شاهرخ با خدا صاف و صادق به گفت‌وگو نشسته بود. همان شبي که همه مي‌گفتند حال او حال ديگريست...از خدا خواسته بود هيچ از او نماند. حتي مزاري و سنگي و پيکري...
گمنام و بي مزار در زمين... نامي و نام آور در آسمانها.