پایگاه خبری انصارحزب الله:"هنگامی که سر و کار ما با قدرت نرم است، بر خلاف قدرت سخت، اینکه در فکر هدف چه میگذرد، بسیار اهمیت مییابد. با قدرت سخت، اگر بخواهم پول شما را بدزدم، میتوانم شما را بکشم و فوراً پولتان را تصاحب کنم. آنچه که شما در موردش فکر میکنید هم هیچ اهمیتی ندارد. اما با قدرت نرم، اگر بخواهم پولتان را بدزدم، لازم است شما را متقاعد کنم که من یک معلم مذهبی هستم و اگر شما حساب بانکی خود را در اختیار من بگذارید دنیا را نجات خواهم داد. این جاست که آنچه شما در موردش فکر میکنید اهمیت مییابد."
این بخشی از سخنرانی پروفسور جوزف نای، پردازنده تئوری قدرت نرم در جمع تعدادی از سیاستمداران انگلیسی است که پیرامون قدرت نرم ایراد شده است.
قدرتی که فقط تعمق در همین جملات کوتاه نای هم میتواند به هر ذهنی بقبولاند که در صورت توفیق در بسط و اعمال، عملکردی بهتر، عمیقتر و البته کمهزینهتر از قدرت سخت دارد.
کشور ما از زمان پایان جنگ تحمیلی و از زمانی که دشمنان انقلاب اسلامی فهمیدند که در عرصه جنگ سخت به هیچ وجه توان رویارویی با جمهوری اسلامی ایران را ندارند، مورد هجمه "قدرت هوشمند" قرار گرفت.
پس از وقایع سال ۸۸ ایران و عینیتر شدن آثار حرکت نرم دشمن در نفوذ به اذهان و قلوب، روشنگریهای بسیاری در زمینه جنگ نرم و خصائص آن صورت گرفت. افکار عمومی دانستند که نفوذ نرم دشمن حتی میتواند افرادی با سوابق حضور در جبهه، حضور در مناصب اصلی نظام و ... را به راحتی در مقابل نظام و امنیت مردم قرار داده و آنان را در کیمیایی کثیف به فتنهگر نیز تبدیل کند.
از آن روزها نزدیک به دو سال میگذرد و تصور عده زیادی نیز بر این است که دشمن ضرب شصت قدرت نرم انقلاب اسلامی را در دفع هجمه نرم در جبهههای مختلف چشیده و این مسئله به ویژه پس از آغاز موج بیداری در کشورهای اسلامی نیز صورت جدیتری به خود گرفته است.
اما دشمنی که حتی با حمایت تمام جبهه کفر هم نتوانست اهداف خویش را در ایران به پیش ببرد و در غافلگیری از آغاز بیداری اسلامی نیز قرار گرفته است؛ اکنون چه میکند؟ آیا او عقب نشسته و در موضع انفعال قرار دارد؟ و آیا روشنگریها و مفهوم سازی سربازان اعتقادی نظام در تمام عرصههای جنگ نرم توانسته است دشمن را به عقب براند؟
یکی از این عرصههای مهم، پهنه وبلاگها هستند. صفحاتی مجازی که اشخاص نامدار و گمنام در آنها حرفهای خود را به عناوین گوناگون منتشر میکنند.
*خواب و بیدار گشت و گذار در میان برخی وبلاگهای فارسیزبان، حقیقتی متناقض با انفعال دشمن و یا شاید بسیار فراتر از تصورات عدهای در این باره را برای ما هویدا میکند.
وبلاگهایی که بعضا شاید فیلتر باشند و یا حتی تعداد کمی از آنها نیز در داخل ایران بهروز نمیشود. اما تعدادشان کم نیست و اسامی مدیرانشان و لینک این وبلاگها در گوشه و کنار فضای اینترنت به فراوانی مشاهده میشود.
نکته جالب در مطالب تمامی این وبلاگها که به صورت تصادفی نیز آنها را انتخاب و فقط مطالب چند ماه اخیرشان را مشاهده کرده ایم در وهله اول، وحدت کلی موضوعات پردازش شده و در گام دوم نیز نقض تئوری عقبنشینی دشمن در تولید مفهوم علیه ماست.
در یکی از این وبلاگها به نام "ملکوت" و به نویسندگی شخصی به نام "د ـ م" این مطلب به چشم میخورد: "بعد از دیدن خبر و فیلم آزادی دو کوهنورد آمریکایی محبوس در ایران که به اتهام ورود غیرقانونی و «جاسوسی» در زندان بودند، نخستین واکنشم درد بود و بهت و حیرت. این بهت و حیرت، دستکمی از حیرتی نداشت که روز ۲۲ خرداد پس از اعلام نتایج شوم و شنیع تقلب قرن داشتم.
چرا؟ چرا باید دو نفر آمریکایی، در آستانه سفر رییس دولت دروغ، «انحراف»، تقلب و...، با همین سرعت آزاد شوند – آن هم بدون هیچ دادگاهی و محاکمهای بدون اینکه بدانی تبرئه شدند یا جرمشان محرز است؟!"
و همینطور در وبلاگ حباب و در پستی که به تازگی نیز بر روی این وبلاگ قرار داده شده است روایتی از دوستی یک رزمنده سابق ایرانی با یک عضو سازمان منافقین را میخوانیم.
(ی ـ م) مینویسد: "دنیای عجیبی است. روزنامهنگار باسابقهای که از بچههای جبهه و جنگ بوده است، امروز تلفنی داستان جالبی را تعریف میکرد. میگفت دوست کردی دارد که هفت-هشت سال است با او دوستی نزدیک دارد. آن دوست اکنون فعال حقوق بشر است و به طور خاص موضوع کشتار مخالفان سیاسی در زندانهای ایران در سال ۶۷ را پیگیری میکند. دوستی این دو نفر در ظاهر امر چیز عجیبی نمیآید: یکی روزنامهنگار اصلاحطلبی است که جانباز جنگ بوده است و حالا جلای وطن کرده و دیگری یک کرد زجرکشیدهی فعال است که او نیز سالهاست وطن را ترک کرده است. آنچیزی که ورای این دوستی، عجیب مینماید این است که آن فعال کرد، سابقا از اعضای سازمان مجاهدین خلق بوده است و جزو معدود کسانی است که از عملیات مرصاد جان نیمهسالم به در برده است. در این عملیات او تیر میخورد و داخل گودالی میافتد و به قول خودش صدای پاسدارها را در نزدیک خودش میشنیده است و نهایتا موفق میشود خودش را به خاک عراق برساند. در عراق سازمان مجاهدین او را توبیخ میکند که چرا زنده برگشتی و او را زندانی میکند. وی جزو اولین گروههایی بوده است که از مجاهدین جدا می شود.
آن روزنامهنگار نیز در همین عملیات مرصاد ترکش میخورد و از ناحیهی پهلو، بازو و پا زخمی شده و به پشت جبهه منقل میشود. آن روزنامهنگار اصلاحطلب میگفت من با این دوست خودم گاهی شوخی میکنم و میگویم شاید آن تیری را که به تو اصابت کرد من شلیک کرده باشم و دوستم هم میگوید شاید بمبی را که ترکشاش به تو اصابت کرد من در لوله گذاشته باشم. این دو هموطن، که هر دو از سر عقیده، روزی مقابل هم ایستاده بودند و به روی هم آتش گشوده بودند، حالا در کنار هم برای نفی خشونت و بسط حقوق بشر تلاش میکنند؛ زیرا خوب میدانند که اگر استبداد در هر دو طرف آن جنگ نبود، آنها مجبور نبودند به روی هم گلوله بگشایند.
روزگار غریبی است..."
نکته جالبی که در لابهلای کلمات قرار گرفته بر روی این وبلاگها به چشم میخورد پنهان شدن تمام مقاصدی است که گاهاً به صورت علنی در رسانههای معاندی همچون BBC، دویچه وله و رسانههای ضد انقلاب بیان میشود.
*رستاخیز دروغها به این قطعه شعر سپید که چند ماه قبل و در خرداد ماه بر روی وبلاگ سیبستان به نویسندگی (ج ـ م) قرار گرفته است دقت کنید: "۱۲ خرداد، روز توست امروز... می دانی؟... یادت مانده است؟... هنوزم هم سیاه بر تن داری؟... پارسال ، همین روزهای نه چندان دور بود که روزهای سبز را به رستاخی زخون کشاندند. ... امسال! نه به اندازه هیج سال دگری ، امروز را از طرف تمام مادران به نام تو مینامم. ... فقط تو!... تویی که آزاده پروراندی !"
در واقع خواندن این مطالب به ما میگوید عدهای که خیال میکنند دشمن با وجود برخی روشنسازیها دیگر نمیتواند عدهای را پیدا کند تا خط باطل خود را از طریق آنها دنبال کند، سخت در اشتباهند.
در وبلاگی به نام گوباره مطلبی به چشم میخورد که از سر انصاف باید گفت تیری زهرآگین به سمت باور ما در مورد مسئله فرهنگ است. (ا ـ ه)، نویسنده وبلاگ در مطلبی با عنوان "انقلاب فرهنگی" که آن را در صفحه اصلی وبلاگ او میتوان یافت با ادبیاتی غیر مؤدبانه مینویسد: " از دیدگاه تاریخی، آخوندهای فیلسوف نما و فیلسوف نماهای آخوندی که در آغاز بلوای ملاها، درهای دانشگاهها را برای برپایی انقلاب فرهنگی بستند، کار تازه و شگفتی نکردند. انقلاب فرهنگی را اگر بمعنای "خودی کردن حقیقت" بپنداریم، در مییابیم که این چگونگی ریشهای کهن در تاریخ دارد. نمونه نزدیکی از این رویداد، در سده بیستم در همسایگی کشور خودمان در زمان استالین روی دارد. در آن روزگار که کشاورزی در کشور شوراها روندی کاهنده در پیش گرفته بود و رو به نابودی داشت، مردی دانشمند نما و حزبی بنام "تروفیم لیسنکو" که اندکی دانش کشاورزی داشت، با لاف و گزاف فراوان به استالین پذپرانده بود که با دستیابی به چشماندازتازهای در دانش زیست شناسی میتواند مرزهای این دانش را تا بیکران وابگستراند و ایالات متحده شوروی را به بزرگترین کانون کشاورزی جهان بدل کند".
و البته در مطلبی مشابه و در وبلاگی به نام روستای فطرت آباد به نویسندگی (م ـ م) به این مطلب برمیخوریم: " ماجرا برمیگردد به زمانی که حوزههای علمیه، یا دقیقتر بگویم نظام جمهوری اسلامی و حوزویان مرتبط/ وابسته/ هوادار آن، جبههی جدیدی از مخالفت را پیشاروی خود دیدند که غریبه مینمود. کسانی پیدا شده بودند که بهطور جدی برخی باورها و محکمات بنیادین حوزهها و طلاب را به چالش فرامیخواندند؛ آنهم با ادبیات و رویکردهایی که عموم حوزویان با آن چندان آشنایی نداشتند. ماجرا برمیگردد به حوالی سالهای پایانی دههی شصت. به همان موقعها که دکتر سروش ـ هماو که پیشتر عضو «شورایعالی انقلاب فرهنگی» بود و در تلویزیون دوشادوش آیتالله مصباح یزدی با چپها مناظره میکرد ـ دیگر ردای تئوریسینی در خدمت نظام را از تن بهدر آورده و انگشت در لانهی پُرزنبور کلام و اندیشهی دینی فرو برده بود. و پشت سرش جماعتی از اعوان و انصار و مریدان و همفکران به این عرصه قدم نهادند. قدمهای نخستین محتاطانه و آرام بود؛ اما دیری نگذشت که گامها محکم شدند و سخنها صریح و «شمشیر»ها برهنه و گستاخ. «قبض و بسط» که منتشر شد، دیگر نظام و همراهان حوزویاش به یقین رسیدند که رکب خوردهاند. آنهم از کس و کسانی که سالها امین و مورد اطمینانشان بودند."
*به جنگ فرهنگی اعتقاد داریم/به جنگ فرهنگ اعتقاد نداریم تمام این مطالب و کنه معانی آنها را باید بیش از همه به کسانی گوشزد کرد که نمیخواهند واقعیتی به نام رویارویی فرهنگی ما با جهان استکبار را باور کنند.
برای مثال، رئیس جمهور احمدی نژاد در دیدار با رایزنان فرهنگی ایران در ۸۰ کشور جهان در مورد جنگ فرهنگی اینچنین میگوید: "بنده به این موضوع ـ جنگ فرهنگی ـ اعتقاد ندارم."
احمدی نژاد همچنین با بیان اینکه نباید به فرهنگ رنگ و بوی نظامی داد، با نگاهی متساهلانه میگوید: "ذات فرهنگ ریشهکن کردن برخورد نظامی از مناسبات انسانی است."
آیا رئیس جمهور ما وبلاگها را میخواند...؟! و البته این فقط گوشه کوچکی از هجمه تمام عیار نظام سلطه علیه ماست.
آنها حتی در کوچکترین عرصههای سبک زیستی انقلاب اسلامی به ما هجمه آوردهاند و صد البته این هجمه آنقدر وسیع و ملموس هست که نتوان آن را به راحتی انکار کرد.
دشمن در حرکت خود و به وسیله سربازانی که دانسته یا نادانسته برای رضای او قلم میزنند حتی از کاهها نیز کوه میسازد و برای خود متسمکهایی ایجاد میکند تا به وسیله آنها حرفهایش را برای اذهان عمومی باورپذیر کند.
به این نوشته از وبلاگ "تلخ مثل عسل" به نویسندگی شخصی به نام امیرحسین! دقت کنید: " کمتر اتفاق مهمی در تاریخ معاصر ایران، بدون مشارکت آذربایجان و به طور خاص تبریز به سرانجام رسیده است. در جریان مشروطه، استبداد صغیر، انقلاب ۵۷ و... رد پای خیزش تبریز و نقش پر رنگ آن در کامیابی یا ناکامی جنبش ها را به وضوح می توان یافت. از ابتدای جنبش سبز تا کنون تبریز بی تفاوت بود، گویی که این ماجرا دعوای فارس هاست و ربطی به مردمان خطه آذربایجان ندارد. حالا امروز فرصتی مهیاست که قهر تبریز را به آشتی بدل کنیم. حداقل کاری که می شود کرد انعکاس اخبار خیزش ارومیه و تبریز و یاداوری همراهی و همدلی مان به مردمان آذربایجان است.ء
از آذربایجان ، از دریاچه محتضر ارومیه، از مردمانی که حقوق حقه شان حتی مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی هم رعایت نمی شود؛ بنویسید، بگویید و همخوان کنید تا آذربایجان بداند تنها نیست که به یاد بیاورد آذربایجان همیشه روح ایران بوده است. ماجرای دریاچه ارومیه یک مساله ملیست، ملی واکنش نشان دهیم ."
نویسنده تنها در همین مطلب کوچک و در وبلاگی که چندان هم گمنام نیست به راحتی موضوعاتی مثل اختلاف قومیتی، فتنه، دروغسازی و اعتقادات غلطی مثل پان ترکیسم و پان ایرانیسم را به صورتی نرم مطرح میکند. و البته این سؤال به ذهن خطور میکند که تبیین این مقولات و مفهوم سازی برای مقابله با آنها وظیفه کیست...؟!
صد البته افسران و فرماندهان جبهه جنگ نرم در این جبهه تا آخرین قطره خون ایستادهاند و به فضل الهی آینده از آن حزب اللهیها خواهد بود.
اما تغافلها و خود را به ندیدنزدنها در این عرصه مسئلهایست که تاریخ هیچگاه آن را از یاد نخواهد برد.
منبع:فارس