Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 16446
۱ نظر
ياد‌كرد‌ى از شهيدان حسن، حسین و محمدرضا خلخالي
خانه‌ای به وسعت بهشت
پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۳
 
ثمره ازدواج آنها چهار دختر بود و سه پسر. حسين اولين پسرشان بود که به شهادت رسيد و بعد نوبت محمدرضا بود که شهيد بشود و آخر از همه حسن، پسر بزرگشان شهيد شد...

پایگاه خبری انصارحزب الله:...و در گردش اين سياره سرگردان که بدان تبعيد شديم تا دور را نزديک کنيم و به اثبات برسانيم به عبوديت، حقانيت آفرينش اشرف مخلوقات بودنمان را، هميشه و همه جا داريم از کربلا مي‌گذريم. و آنان که فارغ التحصيلان اين دانشگاه انسان سازي‌اند، خوب مي‌دانند حلاوت آن الا جميلا را که زينب سلام‌الله عليها فرمود.
چونان مادر شهيدان خلخالي که همه سه پسرش را در راه خدا داد و صبوري کرد و با دست خود پاره پاره پيکرهاي جگرگوشه‌هايش را به خاک سپرد...
چونان پدر شهيدان خلخالي که بعد از شهادت دو فرزندش، نه تنها مانع به ميدان رفتن فرزند سومش نشد بلکه خودش او را به ميدان جهاد فرستاد...
چونان شهيدان خلخالي که با آن پيکرهاي ارباً اربا و تکه تکه شده شان روضه خواني کردند براي عالم و زنده کردند خاطره کربلايي‌هاي حسيني را...



پيوند مقدس
 

پایگاه خبری انصارحزب الله:اصالتشان برمي‌گردد به شهرستان ورامين، روستاي قلعه بند. پدرش، حسين رضايي ملک دار و ارباب بود و مادرش جهان خانم خانه دار. خانواده‌اي بودند مذهبي. پدرش، حسين رضايي از آن مذهبي‌هاي دو آتشه بود که تا دخترهايش بزرگ نمي‌شدند به آنها اجازه نمي‌‌داد از خانه بيرون بروند.۹ فرزند داشت که به علت مختلط بودن، اجازه رفتن به مدرسه را از همان اول ابتدايي به آنها نداده بود... وقتي اصغر آقاي خلخالي آمد خواستگاري اش، جميله خانم ۱۲ سال داشت. اصغر آقا هم ۲۰ ساله بود. آنها هم وراميني بودند و هر دو خانواده در يک آبادي زندگي مي‌کردند. در روستا هم که همه همديگر را مي‌شناسند. مادر اصغر آقا که جميله خانم را ديد و براي خواستگاري آمدند، خيلي طول نکشيد که با ۱۰۰ تومان مهريه زندگي مشترکشان را شروع کردند... 

مهاجرت 

اصغر آقا در بازار تهران مغازه تريکوبافي داشت و بعد از ازدواج با همسرش مهاجرت کردند تهران. بعد از چند سال هم که دخترشان ازدواج کرد و برگشت ورامين، اصغر آقا هم کارش را منتقل کرد ورامين تا نزديک هم باشند... سال ۶۲ بود که برگشتند ورامين. 

کفن پوشان 

اصغر آقا فردي مذهبي و به شدت متدين و مخالف رژيم ستمشاهي بود. در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ از آنهايي بود که وقتي خبر تبعيد امام رضوان الله عليه را شنيدند، کفن پوشيده و تا «باقرآباد» ورامين رفتند. در باقرآباد، مأموران شاه، مردم کفن پوش را به رگبار بستند. عده‌اي که در عقب صفوف بودند فرار کردند. اصغر آقا هم در صفوف آخر بود که توانسته بود زنده برگردد... 

مقلدان عشق 

زندگي مشترک آنها لبريز از ايمان و باورهاي مذهبي بود. با آن پيشينه و تربيت خانوادگي که جميله خانم داشت و داشتن پدري مومن و متدين و اعتقادات مذهبي که اصغر آقا داشت انتظاري جز اين هم نمي‌رفت که آنها پايبند به اسلام و روحانيت باشند. آنها، هر دو بعد از فوت آيت‌الله بروجردي مقلد امام خميني رضوان الله عليه شدند. آشنايي‌شان با امام هم برمي گشت به زماني که بايد براي برپايي مجالس دعاي توسل و کميل از حکومت مجوز مي‌داشتند. آنها هم مجوزشان را از يک روحاني که در قم بود مي‌گرفتند و همان روحاني بود که براي اولين بار رساله امام خميني را برايشان آورد و همين ابتداي آشنايي‌شان با امام روح‌الله شد. از آن ببعد شدند مقلد امام رضوان الله عليه... 

راز آشکار 

آن روزها داشتن رساله امام خميني جرم بود و همه به هم سفارش مي‌کردند که: رساله امام را پنهان کنيد. چون اگر در خانه تان پيدا کنند شما را زنداني مي‌کنند يا مي‌کشند. اما آنها هرگز به اين توصيه عمل نکردند و رساله امام را پنهان نکردند. حتي در اين اواخر قبل از پيروزي انقلاب که مأموران ساواک خانه‌ها را مي‌گشتند و رساله امام را جمع مي‌کردند، روحاني هيئت به بچه‌هاي محل توصيه کرد که صفحه اول رساله را پاره کنند تا معلوم نشود چه کتابي است، هم. 

ميوه‌هاي زندگي 

ثمره ازدواج آنها چهار دختر بود و سه پسر. حسين اولين پسرشان بود که به شهادت رسيد و بعد نوبت محمدرضا بود که شهيد بشود و آخر از همه حسن، پسر بزرگشان شهيد شد... اصغر آقا اجازه داد دخترانش درس بخوانند اما چون آدم مذهبي و متديني بود، وقتي دختر بزرگش به کلاس ششم رفت، چون لباس مدرسه مانتوي کوتاه بود و دخترها نبايد از جوراب و روسري استفاده مي‌کردند، از ادامه تحصيلش ممانعت کرد. بعد از آن مادر، او را به جلسات قرآن مي‌برد... 

نان حلال 

اصغر آقا آدم اهل هيئت و مسجد و روضه بود. روي همين مبنا تعاليم اسلامي را در مورد تربيت فرزندانش به‌کار مي‌گرفت. نان حلال او و دامان پاک مادر همه بچه‌ها را مذهبي و معتقد بار مي‌آورد. اصغر آقا هميشه پاي منبرها و مسجد و روضه بود. خودشان هم هميشه در خانه، همه ده روز محرم روضه داشتند. بچه‌ها، مخصوصا سه تا پسرهاشان؛ حسن و حسين و محمدرضا هم روحيات و افکارشان متأثر از روح بلند پدر بود. آنها در محيط خانه بالاترين مفاهيم ديني و مذهبي را از رفتار پدر و مادر مي‌آموختند که در رأس اين مفاهيم تقيد پدر و مادر به تعاليم اسلام بود.


نماز اول وقت 

مادر روي نماز اول وقت بچه‌ها خيلي تاکيد مي‌کرد. بعد از اذان صبح بچه‌‌ها را براي نماز بيدار مي‌کرد. آنها بيشتر نماز‌هايشان را در مسجد مي‌خواندند. همين رفت و آمد به مسجد و همنشيني با مسجدي‌ها و منبري‌ها و هيئتي‌ها، معنويت بچه‌ها را تقويت مي‌کرد و زمينه‌هاي رشد و تکامل روحي آنها را مهيا مي‌کرد. براي پدر و مادر، عاقبت بخيري و ايمان بچه‌ها از همه چيز مهم‌تر بود.


شهيد حسين خلخالي 

اولين شهيد
حسين دومين پسر خانواده بود اما قبل از دو برادرش شهيد شد و در واقع اولين شهيد خانواده بود. او به همراه برادر بزرگش حسن در بازار فعاليتهاي انقلابي داشتند. پدرشان حتي پيشتر از پانزدهم خرداد ۴۲ هم با رژيم مخالف بود و زماني که گفتند اعلاميه امام را پخش کنيد، حسين جزو اولين کساني بود که اعلاميه امام را پخش مي‌کردند. پدرش هم پشتيبانش بود. هنگام غروب پدرش به کارگرها مي‌گفت کار تعطيل!
آنها هم مي‌رفتند براي پخش اعلاميه... 

اهل مطالعه
حسين تا ششم بيشتر درس نخواند. هر چقدر هم اصرار کردند که ادامه تحصيل بدهد قبول نکرد. مي‌گفت کار دولتي نمي‌خواهم و دوست دارم وارد حرفه پدرم بشوم... ولي هر سه تايشان اهل مطالعه بودند و کتابهاي مذهبي مثل کتب شهيد مطهري را مطالعه مي‌کردند. 

خودم به آنها ميگويم
حسين خيلي غيرتي بود. اگر از دوستانش کسي به خانه شان مي‌آمد آنها را مي‌برد داخل يکي از اتاقها تا مادر و خواهرانش را نبينند. آن زماني که ۱۶ ساله بود، هنوز در تهران زندگي مي‌کردند. شبها که از سر کار برمي‌گشت و مي‌ديد دختران همسايه در کوچه نشسته‌اند ناراحت مي‌شد. يک شب به مادرش گفت: مادر چرا آنها در کوچه مي‌نشينند؟ مادر جواب داد: مگر اختيار دختران همسايه با من است؟ اگر خواهرانت در کوچه نشسته بودند مي‌توانستي از من سوال کني. حسين گفت: نبايد آنها هم در کوچه باشند. اين دختران هم خواهران و ناموس ما هستند. مادر با ملايمت گفت: من که نمي‌توانم به دختر مردم بگويم که در کوچه ننشين.
حسين گفت: خودم به آنها مي‌گويم. يک شب که از سرکار به خانه بر مي‌گشت به دختران همسايه گفت: خواهرها چرا جلوي در نشسته‌ايد؟ 

دخترها جواب دادند چون بي‌کاريم. حسين از سر تا انتهاي کوچه به دختراني که جلوي در نشسته بودند گفت: از فردا شب همه به خانه ما بياييد و آنجا بنشينيد، به مادرم هم مي‌گويم تا براي شما چاي و ميوه آماده کند. من اگر فردا شب بيايم و يکي از شما در کوچه نشسته باشيد؛ هر اتفاقي افتاد از من دلخور نشويد. بعد از اين اتفاق ديگر کسي جلوي در ننشست! 

تقوا
مغازه‌اي که در آن کار مي‌کردند هم مشرف به پنجره همسايه روبه رويي شان بود. يک روز مادر ديد تمام پنجره‌هاي مغازه را با روزنامه پوشانده. گفت: چرا اين‌طوري کردي؟ حسين جواب داد: همسايه ما با دخترانش جلوي پنجره آرايش مي‌کنند. من هم هر چه سعي کردم که چشمم به آنها نيفتد؛ نمي‌شود. به همين دليل تمام پنجره‌هاي مغازه را روزنامه زده ‌ام! 

سفارش امام
از زمان شروع درگيري در کردستان، اصغر آقا و همسرش هم خيلي دوست داشتند که حسين ازدواج کند اما هر چه اصرار مي‌کردند او قبول نمي‌کرد. مي‌گفتند: اگر مي‌خواهي به جبهه بروي، برو اما ازدواج کن. حسين در جوابشان مي‌گفت: با دختر چه کسي ازدواج کنم و بدبختش کنم؟! هر وقت ديديد که حجله‌ام کنار خيابان‌ گذاشته شد بدانيد که آن روز عروسي من است. 

وقتي جنگ در کردستان شروع شد حسين براي دفاع به آنجا رفت. هنگامي که جنگ کردستان تمام شد، آنها را به ديدن امام در قم بردند. حسين اينقدر در جنگ سينه‌خيز رفته بود که لباسش به شدت ساييده شده بود و با همان لباس هم به ديدن امام رفت. وقتي امام خميني حسين را با اين لباس ديدند، فرمودند: «پسرم به اطرافيانت بگو که هرموقع شهيد شدي اين لباس را کفنت کنند». 

ايشان يک رساله هم به حسين داده بودند. زماني که او به خانه آمد خيلي خوشحال بود. مي‌گفت: مادر اين لباس‌ها را براي کفنم نگهدار! زماني هم شهيد شد در يک کيسه پلاستيک، تکه و پاره آورده بودنش. هنگامي که پدرش دفنش کرد، لباسش را هم روي جنازه‌اش گذاشت. پدرش گفت: «اين هم از يادگار امام و سفارشي که به ما کرده بودي.».... 

هديه‌هاي بي‌قابل
حسين هميشه مي‌گفت: «مادر! اگر شهيد شدم، دلم نمي‌خواهد جمعيت صداي گريه ‌ات را بشنود. بي‌تابي هم نکن چون ما براي خدا مي‌رويم، شما هم که راضي به رفتن ما هستيد. هر وقت خبر شهادتم را آوردند؛ بگو: خدايا شکرت و اين هديه بي‌قابل را از من قبول کن چون ما هديه‌هاي بي‌قابلي هستيم. از حالا که به جبهه مي‌روم، خودت را براي خبر شهادتم آماده کن.» 

ارباً اربا
زماني‌که حسين را تشييع کردند تازه يک تکه از سنگ لحد را گذاشته بودند که حسن از جبهه رسيد. هر کاري کردند که سنگ را بردارند تا او برادرش را ببيند، امام جمعه محله‌ نگذاشت. مي‌گفت: حسين تکه و پاره در پلاستيک است. اگر برادرش او را اينطور ببيند خداي نکرده سنگ کوب مي‌کند. 

شهيد محمدرضا خلخالي 

دومين شهيد
محمدرضا محصل و ۱۶ ساله بود که به‌شهادت رسيد. او سومين فرزند پسر و دومين شهيد خانواده بود.
او هم مثل برادرانش در محيط سالم و پاک و مذهبي خانواده‌اي به دنيا آمد و رشد و نمو کرد که پدر و مادر، هر دو مومن و خدا ترس و پرهيزکار بودند. او هم مثل برادرانش هر آنچه از تعاليم ديني را از رفتارهاي پدر و مادر مي‌آموخت و با نان حلال معنويت مي‌افزود و مي‌باليد... 

قلبم سياه مي‌شود!
تا قبل از انقلاب نه راديو داشتند و نه تلويزيون. بعد از انقلاب تلويزيون خريدند. آنها اصلا به سينما هم نمي‌رفتندند. حتي وقتي محمدرضا کلاس سوم بود يک روز که آمد خانه دستش را کرده داخل گوشش. مادر پرسيد: چرا اين طوري کردي؟! محمدرضا گفت: « در خيابان صداي ترانه مي‌آمد، اگر بشنوم قلبم سياه مي‌شود.» مادر و پدر خودشان هم قبل از انقلاب خانه کساني که راديو يا تلويزيون داشتند نمي‌رفتندند... 

يا خدا يا دوست!
زماني که انقلاب پيروز شد، محمدرضا ۱۴ ساله بود و وارد بسيج شد. او با آن سن کمي که داشت شب‌ها با اسلحه به همراه بچه‌هاي کميته گشت مي‌داد. اسلحه‌ از خودش بزرگتر بود. محمدرضا با اينکه نوجوان بود اما هميشه مي‌خواست مشکلات مردم را تا جايي که مي‌تواند حل کند. مثلا اگر در محل دعوا مي‌شد سعي مي‌کرد تا آن افراد را آشتي دهد. با سن کمش اعتبارش زياد بود، اگر کسي مي‌خواست وارد بسيج شود مسئولان بسيج از محمد در مورد آن شخص تحقيق مي‌کردند. يکي از جوانان محل مي‌خواست عضو بسيج شود، از محمدرضا در مورد او سوال کردند ولي محمد او را تاييد نکرد. مادر از او پرسيد: چرا اين کار را کردي؟ گفت: يا بايد خدا را خواست يا دوست را. بسيج خواست او را بپذيرد يا نپذيرد اما من فقط حقيقت را گفتم.
مادر گفت: اگر خانواده‌اش بفهمند ناراحت مي‌شوند. گفت: مادرش با شما دوست است نه با خدا چون اگر با خدا دوست بود بچه ‌اش اين طور نمي‌شد... 

برو بابا جان!
يک دفعه مي‌خواست از طرف بسيج کارخانه قند ورامين به جبهه برود اما مادر گفت: محمد! راضي نيستم بروي، الان تو بايد درس بخواني.
محمد با اصرار گفت: مي‌خواهم به جبهه بروم! 

مادر که ديد هيچ طوري نمي‌تواند خود او را منصرف کند به فرمانده بسيج آنجا گفت: محمد بچه است، برادرش هم شهيد شده و من ديگر اعصابي برايم نمانده، محمد را نبريد. آنها هم او را برگردانند. وقتي برگشت؛ وسط اتاق خوابيد. مادر گفت: محمد برگشتي؟ محمد با ناراحتي جواب داد: «کاري کردي فرمانده بسيج من را برگرداند؟! اما من هر طور شده مي‌روم جبهه.» 

مادر گفت: برو اما حداقل صبر کن تا ديپلمت را بگيري. اما محمدرضا مي‌گفت که اگر ديپلم بگيرم و شهيد شوم با ديپلم من مي‌خواهي چه کار کني؟ من به ديپلم گرفتن نمي‌رسم. مادر گفت: فعلا درست را بخوان، اگر ديپلم هم نگرفتي مي‌تواني بروي. در حين بحث‌ پدرش رسيد. محمد به پدرش گفت: مي‌خواستم بروم جبهه اما مامان نگذاشت.
پدرش هم گفت: چرا؟ برو بابا جان، الان اسلام نياز به شما دارد و تو هم خيلي خوب مي‌تواني بجنگي... 

شب آخر
بعد از اينکه پدرش با رفتن او موافقت کرد اولين گروهي را که اعزام کردند به جبهه محمد هم با آنها رفت. به مادر سفارش کرد که اگر برايم اتفاقي افتاد يک موقع به حاج آقا راشدي (پيش نماز مسجد) توهين نکني! چون ايشان کاغذهاي اعزام بچه‌ها را امضا کرده بود. مي‌گفت من خودم خواستم که برايم امضا کند. بايد بروم، اسلام نياز به خون دارد. مادر گفت: «حالا که خودت راضي هستي برو، هرچه خدا بخواهد همان مي‌شود. اگر خدا بخواهد برگردي که برمي‌گردي و اگر نخواهد هم به شهادت مي‌رسي.» 

بعد از دو يا سه ماهي که رفته بود جبهه، پايش تير خورد و برگشت خانه. وقتي رسيد، شب عروسي پسر دايي اش بود و مي‌خواستند بروند عروسي. مادر گفت: محمد تو هم ميايي؟
گفت: آره. مادر ديد پايش لنگ مي‌زند.
گفت: چرا اينطوري راه مي‌روي؟ گفت: پايم درد مي‌کند. مادر علت را پرسيد. گفت: وقتي که از ماشين پايين پريدم نمي‌دانم چرا پايم درد گرفت. 

نگو که بعد از مجروح شدن مدتي در بيمارستان بوده و معالجه شده اما چيزي به مادر نگفته تا مبادا به او بگويد که ديگر به جبهه نرود، ولي به خواهرش گفته بود که پايم تير خورده و نمي‌توانم راه بيايم و سفارش کرده بود مادر نفهمد. موقع رفتن به عروسي حتي شلوارش را عوض نکرد و با همان شلوار بسيج آمد تا مادر چيزي از زخم پايش نفهمد. آن شب خانه بود و فردا صبحش رفت تا اينکه بعد از چند ماه جنازه اش را آوردند... 

دعاي مستجاب
مادر عاقبت بخيري بچه‌هايش را خيلي از خدا مي‌خواست. يک روز وقتي که محمدرضا ۲ ساله بود در تهران جلسه‌اي ساعت شش صبح داشتند. در آن جلسه گفتند که اگر هرکس چهل روز دعاي عهد را بخواند امام زمان عجل‌الله فرجه را خواب مي‌بيند. به همين دليل چهل روز دسته جمعي در جلسه دعاي عهد را مي‌خواندند. بعد از چهل روز مادر خواب ديد که يک خانم و آقايي وارد اتاق شدند و او دراز کشيده بود و زماني که خواست جلوي پاي آن دو بلند شود نگذاشتند. آن آقا گفت آمده‌ايم تا بفهميم با چه کسي کار داشتيد؟ آقا مي‌پرسيد و خانم مي‌نوشت. مادر گفت: شنيده‌ام که اگر چهل روز دعاي عهد را بخوانم خواب امام زمان(عج) را مي‌بينم و هرچه بخواهم آقا به من مي‌دهند. 

آن آقا گفت: شما چه مي‌خواستيد؟
مادر گفت: فقط ايمان و آخرت براي خودم و بچه‌هايم را از ايشان مي‌خواستم.
آن آقا دوباره گفت: ديگر چه مي‌خواهي؟
گفت: فقط ايمان و آخرت براي خودم و فرزندانم. سه مرتبه پرسيد و مادر هر سه مرتبه همين پاسخ را داد. آن آقا يک مرتبه محمدرضا را از مادر گرفت و مادر از خواب بيدار شد. وقتي محمدرضا به شهادت رسيد هر کدام از همسايه‌ها که به ديدنشان مي‌آمدند مي‌گفتند: شما همان موقع محمدرضا را تحويل داده بودي!
رفتار پسرانم خيلي خوب بود. طوري رفتار نمي‌کردند که پدرشان ناراحت شود. 

شهادتت مبارک!
حسن تازه عروسي کرده بود. خاله اش آمده بود تا عروس خواهرش را به خانه ‌شان دعوت کند. حسن گفت: خاله صبر کن تا محمدرضا هم برگرده بعد مياييم خونتون. وقتي خاله اش داشت مي‌رفت، مادر براي بدرقه تا جلوي در آمده بود که ديد دامادش هم دارد مي‌‌آيد. وقتي رسيد خانه با مقدمه چيني و اين طرف آن طرف کردن گفت: مادر، محمدرضا هم به شهادت رسيد. 

مادر گفت: الکي مي‌گي؟!
او در حالي که خيلي ناراحت بود به سختي گفت: نه. با هم رفتند سپاه. ديدند خبر درست است و جنازه محمدرضا آنجاست. مادر در تابوت را که برداشت پيکرش تکه و پاره و در يک کيسه پر از خون بود. حال خودش را نمي‌فهميد. شروع کرد با بچه‌ اش حرف زدن... محمد در خط مقدم به شهادت رسيده بود و گفته بود اگر شهيد شدم جنازه من حتما برگردانيد چون يکي ديگر از برادرانم هم شهيد شده، اگر جنازه‌ام را نبريد مادرم خيلي بي‌‌تاب مي‌شود. 

بعد از شهادتش دوستانش رفتند تا جنازه محمدرضا را بياورند، چهار، پنج جنازه ديگر را هم آورده بودند اما بعد از آنها هر جنازه‌اي که مانده بود به دست عراقي‌ها افتاد...
مادر که در تابوت را برداشت، پيکرش تکه و پاره و در يک کيسه پر از خون بود. حال خودش را نمي‌فهميد. شروع کرد با محمدرضا حرف زدن. به محمدرضا گفت: « مادر جان شهادتت مبارک باشد! »... 

شهيد حسن خلخالي 

سومين شهيد 
حسن اولين فرزند پسر و سومين و آخرين شهيد خانواده بود که در سنّ ۲۷ سالگي به‌شهادت رسيد. حسن ديپلم داشت و پابه‌پاي پدر و همراه برادرش حسين قبل از پيروزي انقلاب، در بازار فعاليتهاي انقلابي داشت. او هم مسجدي و هيئتي و منبري و روضه‌اي بود... 

پدر و مادرشان آنها را با افتخار مي‌فرستادند جبهه، مي‌گفتند عمري در هيئت‌ها گريه کرديم که اي کاش زمان امام حسين عليه‌السلام بوديم و ايشان را ياري مي‌کرديم. حالا وقتش است.
مادر هميشه مي‌گفت: الان زماني است که بايد امام خميني را ياري کرد. خودش هم بچه‌هايش را بدرقه مي‌کرد. حتي گاهي با هم اعزام مي‌شدند. حسن و حسين يک سال همديگر را نديدند. چون زماني که حسن به مرخصي مي‌آمد؛ حسين در منطقه بود و يا برعکس... 

شيداي امام
حسن بسيار عاشق امام خميني بود. يعني عاشقانه امام رضوان‌الله عليه را دوست داشت و شيداي او بود... بعد از انقلاب که عکس امام را در خانه گذاشته بودند، حسن هميشه که از در وارد مي‌شد، مي‌ايستاد و سلام نظامي به امام مي‌داد! 

آفرين پسرم!
حسن از همان دوران کودکي بچه دست و دل بازي بود و حواسش به اطرافيانش جمع بود. روزهاي اول انقلاب بود و مردم از لحاظ اقتصادي در تنگنا بودند. دو گوني گندم در انباري داشتند.
يک روز که مادر رفت از انبار گندم بياورم ديد گندمي ندارند. به بچه‌ها گفت که هيچ آثاري از دو گوني گندم نيست. يکدفعه حسن گفت: قربان مادرم بروم که خواب است. مادر گفت: چرا؟! حسن گفت: الان که گندم نيست، خيلي از مردم نيازمند گندم هستند. من هم ديدم ما گندم زياد داريم مقداري دادم به کسي که همه گوسفندانش گرسنه بودند. 

چون آن شخص گفته بود که گندم‌ها را آرد مي‌کنيم. بعد از اينکه گندم‌ها را با آرد مخلوط کرديم به گوسفندان مي‌دهيم تا بخورند. قسمتي از گندم‌ها را هم براي مرغ و جوجه فلاني دادم چون مرغ و جوجه‌هايش از گرسنگي در حال تلف شدن بودند. براي انجام کارهاي خيري که مي‌کردند پدرشان آنها را تشويق مي‌کرد. پدر به حسن گفت: «آفرين پسرم! در اين موقعيت بايد مواظب مردم بود.» 

اسلحه برادرانم
زماني که حسن مي‌خواست به جبهه برود؛ تازه ازدواج کرده بود و خانمش هفت ماهه باردار بود. مادر مي‌‌گفت: پسرم، من تازه عمل کردم و خانمت هم تحت نظر دکتر است و ممکنه مشکلي پيش بياييد اما او مي‌گفت: وقتي ديدي همسرم ناراحت مي‌شود ايشان را به خانه پدرش بفرستيد، مادر جان! نمي‌توانم اسلحه برادرانم را زمين بگذارم. شما مي‌گوييد به جبهه نروم؟ مادر جواب مي‌داد: برو اما صبر کن تا حال من خوب شود و همسرت هم زايمان کند، بعد برو. حسن قبول نمي‌کرد و مي‌گفت: تا خانمم زايمان کند دو ماه طول مي‌کشد و تا آن موقع معلوم نيست که چه اتفاقي مي‌افتد. الان قرآن و اسلام به ما نياز دارد. 

قربان خواهرم بروم
حسن به جبهه رفت و مجروح شد. او را به بيمارستان اهواز بردند. حسن راننده آمبولانس بود. خبر مجروح شدن حسن را به پدرش دادند. پدرش به اهواز رفت و حسن را انتقال دادند به تهران. فقط از گردن به بالاي حسين سالم بود. لگنش شکسته بود، شکمش را از بالا تا پايين جراحي کرده بودند تا ترکش‌هايش را در آورند اما هنوز ترکش در شکمش مانده بود و عفونت کرده بود. هر دو پايش هم تير خورده بود... حسن به پدرش مي‌گفت: هر موقع که مادر مي‌خواهد بيايد ملاقات من را آماده کن تا فکر نکند حالم بد است. 

زماني که مادربه ملاقاتش مي‌رفت خوشرو بود، مي‌گفت و مي‌خنديد. اگر مادر مي‌خواست ملافه‌اش را بالا بزند نمي‌گذاشت و مي‌گفت: بدنم لخته. نمي‌خواست مادر ببيند جراحتش چقدر است. وقتي ناراحتي مادر را مي‌ديد مي‌گفت: مادر جان شما قرار بود که در برابر شهادت پسرهايت مقاومت داشته باشي، قرار نبود که دور تخت من بگردي و ناراحتي کني... 

به مادر مي‌گفت: قربان خواهرم بروم که ديشب خوشحال به ديدنم آمد و من را بوسيد و گفت: برادر جان اگر قسمتت باشد که در دنيا بماني، خوب مي‌شوي و اگر هم قرار باشد که به شهادت برسي که شهيد خواهي شد. اگر به شهادت برسي و يا خوب شوي و به خانه برگردي ما در هر دو حالت خوشحال مي‌شويم. وقتي اين روحيه را از خواهرش ديده بود خيلي خوشحالي مي‌کرد. 

به مادرم بگو
حسن زماني که در بيمارستان بستري بود به هم‌اتاقي‌اش گفته بود تا چند وقت ديگر خدا به ما يک دختر يا پسر عطا مي‌کند. دو ماه بعد از شهادت حسن دخترش به دنيا آمد. حسن اسم مليحه را از قبل مشخص کرده بود اما مادر اسم او را زينب صدا مي‌کرد. بعدا حسن به خواب داماد برادرم آمد و گفت: به مادرم بگو اسم دخترم مليحه است... 

چهل روز
حسن چهل روز در بيمارستان بستري بود. پدرش در اين مدت بالاي سرش بود. زماني‌که مي‌خواستند حسن را دوباره عمل کنند، آن روز از غروب روز قبلش حسن شروع کرده بود به روضه خواندن. پدر مي‌گفت: اينقدر روضه نخوان، حرف زدن براي تو خوب نيست. حسن جواب مي‌داد: بابا من هم مي‌خواهم مثل برادرانم شهيد شوم. نمي‌خواهم عملم کنند. خدا اين مقام را به من نداد که در جبهه شهيد شوم و آمدم بيمارستان. پدرش تعريف مي‌کرد: حسن تا نصف شب روضه مي‌خواند و مردم دورش جمع شده بودند. نصف شب به او مرفين زدند و خوابش رفت. دوباره از صبح شروع کرد به روضه خواني. ساعت ۱۲ بردنش اتاق عمل. وقتي حسن را به اتاق عمل بردند، پدرش مي‌گفت: وضو گرفتم که براي نماز به مسجد بيمارستان بروم اما قبل از اينکه قامت ببندم شنيدم که بلندگو صدا مي‌زدند حاج آقا خلخالي. فورا رفتم پيش دکترش. دکتر گفت: دو پسرت شهيد شده‌اند؟
گفتم: بله - گفت: خدا به حق پنج تن صبرتان بدهد. 

آقاي خلخالي مي‌گويد: حسن شهيد شد؟
دکترش مي‌گويد: بله. اوضاع حسن خوب نبود. وقتي مي‌خواستند حسن را روي تخت اتاق عمل بگذارند انگار هفتاد سال بود که او تمام کرده.
در اين لحظه پدر گفت: خدا را شکر! حسن به آرزويي که داشت رسيد! 

در انظار گريه نکردم
همان روز تازه خط تلفن خانه وصل شده بود. مادر به بيمارستان زنگ زد و به حاج آقا خلخالي گفت: ما داريم مياييم بيمارستان. او هم جواب داد که لازم نيست بياييد. حسن امروز به شهادت رسيد. مادر حسابي بهت زده بود، گفت: حسن که امروز عمل داشت. آقاي خلخالي گفت: خوشبختانه عمل نشد و چيزي که مي‌خواست خدا نصيبش کرد. حسن نمي‌خواست عمل شود، مي‌خواست به شهادت برسد. 

به هر حال او يک مادر بود و حال کسي را داشت که عزيزترين کسش را از دست داده اما سعي مي‌کرد روحيه‌‌اش را حفظ کند. گفت: خانه را جمع کنيد و همسايه‌ها را صدا کنيد. خواهر حسن شروع کرد به گريه کردن، مادر گفت: گفتم اگر مي‌خواهي برادرت خوشحال باشد گريه نکن. ما خودمان بچه‌هايمان را جبهه فرستاديم و آنها هم به آرزويي که داشتند، رسيدند. مادر با اينکه سه فرزندش شهيد شدند اما هيچ وقت در انظار مردم گريه نکرد. 

کربلا
اينک کربلاي هميشه و مزار هر سه تاي شهيدان برادران خلخالي در امامزاده سيد فتح‌الله ورامين واقع شده است. 

دعوت
پدرشان بسيار خواب آنها را مي‌ديد و تعريف مي‌کرد. آقاي خلخالي شب قبل از اينکه سکته کند تعريف کرد: «خواب ديده‌ام که هر سه پسرانم به ديدنم آمده‌اند و من هم در حال کشاورزي هستم. به آنها گفتم که خوب شد آمديد، مي‌توانيد به من کمک کنيد. پسرها گفتند: به شما کمک مي‌کنيم اما الان آمده‌ايم تو را دعوت کنيم و با خودمان ببريم. من هم گفتم از خدا مي‌خواهم با شما بيايم. پسرها گفتند: بابا ناراحت نيستي؟ گفتم: نه بابا جان. آنها دوباره گفتند: ما به شما کمک مي‌کنيم ولي دعوت ما را قبول کن. بعد از اين خواب همه اش آماده مرگ بود. آقاي خلخالي حدود يک ماه بعد از ديدن اين خواب وفات کرد و مهمان فرزندانش شد.

منبع:هفته نامه یالثارات الحسین(ع)


حميد رضا شمسايي
۱۳۹۰-۰۹-۲۵ ۱۹:۰۱:۰۸
من از نسل سوخته نه به خيابان ريخته ام نه خميني ديده ام و نه لباس هاي خاكي خوني را.اينها كنايه هايي است كه به من نثار ميكنند...خميني را نديده ام ولي مقتداي نابش را آري.به خيابان نريخته ام ولي براي ريخته شدن قالب عدالت صاحبم در حال ريختن در خويش هستم...

براي قطعه قطعه شدن در جنگ هميشگي جانم در دستانم بيقراري ميكند مرا درياب "يا عين الحيات" اگر در سال 61هجري اميدي به رسيدن آب نبود سي سال پيش فردي با عبائي سياه جرعه اي از اميد را به مستضعفان جهان چشانيد و جمله اي اميد وار كننده از زير زبانش شروع به دويدن كرد كه : اين انقلاب به انقلاب مهدي متصل خواهد شد"شايد اميد او را از اين وعده اگاه نموده باشد و الله اعلم...

اينجا جا براي سينه زدن كافي نيست زانو نخواهم زد حتي اگر سقف آسمان كوتاه تر از قد من باشد .افسر جوان تمام كره ي زمين را نشانه رفته است شرق و غرب عالم را به هم خواهيم دوخت سياست خارجي ما عين اصول انقلاب ماست در كربلا وصف تشنگان آب را شنيده ايم و حال تاب و توان ديدن تشنگان حقيقت را نداريم حقيقت از بديهيات شده است .

كسي خواهد آمد...